یکی میومد تو کوچه ها و داد میزد چینی شکسته بند میزنیم
هر کسی چیزی میاورد و چینی بند زن بند میزد
بچه که بودیم نزدیک عید که میشد
نون خشکی میومد و داد میزد نون خشک و دمپایی پاره بیار جوجه ببر
همه ی دمپایی ها نسیب نون خشکی بود و جوجه ها قسمت بچه ها
بچه که بودیم نزدیک عید که میشد
مسگر میومد تو کوچه ها و داد میزد مس سفید می کنیم
همه ی دیگ و دیگچه های سیاه مس پشت هم سفید و نو میشدن
بچه که بودیم همه ی چیزای شکسته و پاره و سیاه با ارزش بودند
حالا بزرگ شدیم نزدیک عیده
من یه قلب شکسته دارم ولی....
ولی دیگه چینی بند زن نمیاد تا بدم بند بزنه
نزدیک عیده من یه قلب پاره پاره دارم
دیگه نون خشکی نمیاد تا با جوجه ی مردنی رنگی عوض کنم
نزدیک عیده من یه قلب سیاه دارم .....
نه مسگر نمی خوام بذار سیاه بمونه
سفیدهم که بشه دیگه قابل استفاده نیست
باران
برچسب:
نویسنده: پوریا آردی